تبليغاتX
دختری که همه رو عاشق کرد...

مدتی بود تو کوچه پس کوچه های  خلوت شب بدنبال جایی

 برای اقامت میگشتم. خیلی جاها رو دیدم  ولی اون  حسی رو

که میخواستم درش نبود. تا  اینکه  تو همون  کوچه ها  به  یک

 کافه  رسیدم. صاحب اونجا پسری بود بنام آقا رضا.وقتی وارد

 شدم بدون اینکه منو بشناسه منو دعوت کرد که پشت یکی از

 میزهای کافه اش بشینم.اون متوجه شده بود که من چقدر نیاز

 به تنهایی دارم.برای همین تنهام گذاشت تا به مشتری های

 دیگه اش رسیدگی کنه. از نظر من اونجایی که نشسته بودم.

 بهترین جای اون کافه بود.

یک میز کوچک تک صندلی درست کنار یک پنجره  و رو

به کوچه خیس ازآب شدن برفها .

از اون روز تا به امروز  من مهمون اون کافه برفی هستم.

http://www.whitepaper.blogfa.com/

 

امروز تصمیم گرفتم از اونجا بیام بیرون و بیشتر از این

مزاحم صاحب کافه و مهموناش نباشم .

امشب  با اجازه آقا رضای مهمان نواز

مکانی ساختم  تقریبا" شبیه کافه برفی رویایی.

 

 

http://khalvatneshinkafee.blogfa.com/

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 21:17
  به قلم: پانی و پرستو  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری