تبليغاتX
دختری که همه رو عاشق کرد...

 

سلام پدر
دلگیر مباش از دخترت اگر مانده‌است در راه
.
بخاطر دارم خوب دو سال پیش را، وقتی عزم سفر كردی بی هیچ. آمدی به این غربت
.
گفتی:"می‌روم،می‌آیی؟
"
گفتم:"بمان، می‌آیم
"
و نماندی و من ماندم. تو رفتی دو سال پیش
.
گفتی:"نمان در این غربت
"
می‌بینی پدر، می‌بینی كه مانده‌ام. توان رفتنم نیست
.
هنوز هم التهاب آنروزها با من است و زمان، نبود تو را بیشتر می‌كند. كجاست عادت خاك؟ كجاست سردی‌اش كه مرا نمی‌گیرد. باور دارم كه هستی. هنوز منتظرم كه چشمان منتظر تو را ببینم، وقتی مسافرِ خانه تو می‌شوم. سایه مانده روی دیوار اتاقت غریب است و غریبی می‌كند. هنوز بغضم می‌شكند وقتی عقربه‌ها می‌رسند به ۵ صبح وقتی قلبت ایستاد و قامت بلندت ترك خورد
...
سلام پدر

دلگیر مباش از من اگر بد شده‌ام این روزها. دلگیر مباش از من اگر بد می‌كنم با خود.
اینجا نشسته‌ای، روبروی نگاه من و نگرانی، می‌دانم
.
می‌روم حرم به پای دل، كه پای رفتنم بسته‌است. درها به رویم زنجیر است، می‌مانم پشت قفل‌ها. و با آب مانده حوض وضو می‌گیرم
!
می‌دانم بد شده‌ام تو می‌دانی و خدا و همین است كه تنها مانده‌ام بی تو.و همه چیز من چنان گم شده میان غبار، كه خود را هم نمی‌بینم
.
روی از من مگردان در این لحظات نیاز
.
هنوز هر سال زنده می‌شوی این روزها و می مانی تا پائیز سال بعد ‌كه باز هم ساعت، زنگ را بنوازد دنگ دنگ، در 2 آذر و من بلرزم تمام
.
۵:00 در ولادت امام غریبان نشان دهد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 20:27
  به قلم: پانی و پرستو  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری