سلام . منو بخشید که دیر یه دیر آپ میکنم
آخه خیلی گرفتارم . جدیدا" هم که یکی از همکارانم تسویه حساب کرده
وتا جایگزینی نیروی جدید مدیریت ازمن خواسته بجای ایشون هم کار کنم.
بین خودمون باشه نمیدونم چرا مدیریت دیواری کوتاهتر از من گیر نمیاره.
منم مجبورم بعضی کارای شرکتو بیارم خونه با کامپیوتر خونه انجام بدم .
خلاصه که حسابی بریدم.
البته موضوع آپ جدیدم به این چیزا مربوط نمیشه .
((بخندیم اما مراقب باشیم خنده ما سرمایه اش گریه دیگرون نباشه))

دیروز بعد از کلی بدقولی که به خواهر زاده ام داشتم
(همون که توی عکس پایین کنارمه)
قرار گذاشتم ببرمش بازار mp4 بخره
.خلاصه بعد از کلی بازارو زیرو کردن خرید کردیم و
سپردمش به باباش و برگشتم بازار که کتاب بخرم
.هوای گرم.ترافیک بالا. شلوغی بازار وسروصدا کلافه ام کرده بود
. کتابم رو که خریدم با آخرین سرعتی که درتوانم بود به سمت خونه حرکت کردم
.تو مسیر خیلی حرف خوردم .ولی توجه ای نکردم و به راهم ادامه دادم
.نمیدونم چرا این قدر جامعه ما رو به زوال رفته
.با مصیبت از بین شلوغی بازار و علافهای بیکار رد میشدم .
که یکدفعه یکی از همین علافها دنبالم راه افتاد
و به تقلید از یک سریال. بلند کنار گوشم میگفت
سلام مادر جان.خوبی مادر جان وبا پررویی دنبالم می آمد
.نفهمیدم چطور کتابی که تو دستم بود رو محکم کوبیدم تو صورتش
( بی ادبیه ولی تو دعوا نقل نبات پخش نمیکنن)
وبهش گفتم خفه شو حمال چنان محکم زدمش که نقش زمین شد
.داشت بلند میشد وبه بابای خدابیامرزم فحش میداد
.دیگه نفهمیدم چی شد.قبل از اینکه بلند بشه
با پوتینم با یک ضربه پا چنان کوبوندمش زمین
که جلوی دوستانش که داشتن به شیرینکاریش میخندیدن کوچیکش کردم
.و قبل از اینکه مردم مهربون باغیرتمون بیان و فقط تماشاچی این کتکاری بشن
و با موبایلهاشون از این حادثه کلیپ بسازن
.از معرکه دور شدم
.ولی حال خوبی نداشتم واز همون موقع سردرد عصبی گرفتم
که تا به الان هنوز اثراتشو احساس میکنم.
ای کاش اون پسر بجای اینکه بخواد جلوی دوستانش خودی نشون بده
. کمی فکر میکرد شاید با این کار من . یک جایی یک نفر هم مزاحم خواهر من بشه
. اونوقت ببینم هنوزم به اینکارش ادامه میده یا نه
+
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 22:11
  به قلم: پانی و پرستو
|