تبليغاتX
دختری که همه رو عاشق کرد...

 اون وقتا وقتی بابام مشغول روزنامه خوندن بود

یواشکی نگاش میکردم .تو دلم میگفتم اگه یه زمانی

بابام بمیره من چکار میکنم. بعد از این حرف خودم

گریه ام میگرفت به خودم میگفتم دیونه زبونتو گاز بگیر.

ولی وقتی 9ماه پیش به من گفتن بابام فوت شده شوکه شدم

میدیدم همه دارن گریه میکنن ولی من مات نگاشون میکنم

تو دلم میگفتم مگه ممکنه بابای به این خوبی بچه شو تنها بزاره

میدیدم همه با چشمای پر اشک منو نگاه میکنن .

منم سرمو گذاشتم رو شونه مامانم .آخه میگفت

بابا داره میاد.اگه گریه میکردم بابا میگفت

عزیز بابا که گریه نمیکنه اگه گریه کنی همه میگن ضعیفی.

آمبولانس که اومد بابارو رو دستاشون آوردن تو خونه .بابا میخواست

 از خانواده اش خداحافظی کنه .نمیگذاشتن.میخواستن زود ببرنش

.من زار میزدم بزارید بابامو ببینم .برای چند لحظه دوباره گذاشتنش

زمین.بهش گفتم بابایی هیچی بهم نگو.میدونم ضعیفم .

از این به بعدم ضعیف تر میشم.بابا چرا؟چرا تنهام میزاری؟

مگه نمیگفتی عزیز بابایی. آدما اینجوری عزیزشونو تنها میذارن.

بابا تو رو به خدا نرو .ولی رفت ........

با کوله باری از خوبی رفت .

دلم برات تنگ شده  بابای گلم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 19:31
  به قلم: پانی و پرستو  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

     دوست دارم بروم سربه سرم نگـــذارید

 

     گریه ام را به حســاب سفرم نگـــذارید

 

 

            

 

                                                   

 

 

 

      دوست دارم که به پابوسی باران بروم

 

     آسمان گفته که پا روی پرم نگـــذارید

 

     این قدر آینه ها را به رخ من نکشیــد

 

     این قدر داغ جنون بر جگرم نگـــذارید

 

     چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد

 

     بس کنید این همه دل دور وبرم نگذارید

 

     آخرین حرف من این است،زمینی نشوید

 

     فقط... از حال زمین بی خبرم نگــذارید

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 12:47
  به قلم: پانی و پرستو  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

تنهایی

من به تنهايي باغ بعد يك خواب زمستاني مي انديشم

 

و به گلهاي فرو خفته به دامان سكوت

 

من به يك كوچه گيج ....گيج از عطر اقاقي ها مي انديشم

 

و به يك زمزمه عابر مست كه ز تنهايي خود نا شاد است

 

من به تنهايي خويش و به تنهايي باغ و به يك معجزه مي انديشم.......

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 5:27
  به قلم: پانی و پرستو  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

ماایرانیها!!!

مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم

 و نداریم رودعوت می کنیم. یواشکی به

 لباسای اونهایی که دوست نداریم

 می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای

 خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون

می خندیم! تو مهمونی واسه همدیگه

جوک ترکی می گیم!جوک لری می گیم!

 اصفهانی ها رو مسخره میکنیم.می گیم

 کاشونی ها ترسواند!رشتی ها بی غیرتند!

 کردها خرمتعصب هستند! آبادانی ها

 لاف می زنند! پایین شهریها رو آدم

حساب نمی کنیم! مرز بین پایین

 شهر و بالای شهر رو هم خودمون

تعیین می کنیم! اونها که از قلهک

پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند!

 شهرستانی ها هم بهتره برند

 جلو بوق بزنند! وقتی یکی از

 فامیلهامون شهرستان زندگی

 می کنه و ما یهویی از دهنمون

 می پره فوری توضیح می دیم که

 طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان

 کارخونه است اونجازندگی می کنه!

بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم!

 لوسترهای ساخت چین می خریم!

 شکلات آیدین هدیه نمی بریم

 چون ایرانیه کلاسش پایینه!

موقعی که اتوبوس میاد حمله

 می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه

 با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز

 می کنیم! آخه خسته هستیم باید

زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه

 هم همین که می شینیم با ماژیک

 پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم

که دفعه دیگه که سوار شدیم به

دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!

شب چهارشنبه سوری ترقه پرت

می کنیم پشت پای زن همسایه

 که وقتی پرید بخندیم!

 وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون

 توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد

 رو می شکنیم! سیزده بدر گند می زنیم

به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو

می کنیم نه فقط سیزده بدرها!

وقتی توی یوتیوب فیلم می بینیم

(هر فیلمی باشه) فحش خواهر

و مادر می دیم! به همدیگه!

به اسلام! به محمد! به عربها!

 اما تا يه مشكلي پيش مياد

ميگيم يا حسين!! ما همه مادرزادی

 سیاستمدار به دنیا اومدیم اما

 استراتژی تک تکمون با همدیگه

 و با تمام دنیا متفاوته برای همین

 در هیچ موردی باهم توافق نداریم

 و بازهم به هم فحش می دیم!

ما به اجدادمون خیلی احترام

می ذاریم! مخصوصاً داریوش اینها!

 وقتی سر قبرشون میریم حتماً

یه یادگاری هم با هرچی که

دستمون باشه روی در و دیواراش

می کنیم! ما امام زاده می سازیم!

بعد پول می ندازیم و از امام زاده

 می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!

ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم!

 اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو

گلرنگ می ریزیم!

ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت

 جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم

 اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه

 عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد

 هم یه عکسی توی صحرا روی شنها

 گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!

ما رانندگیمون حرف نداره!

 رانندگی بدون فحش و فضیحت

 برامون معنی نداره!

چراغ راهنمایی عابرپیاده

موتورسوار .... فقط یک کلمه

 از هر مورد کافیه !

ما دزدی می کنیم تن فروشی می کنیم

 زورگیری می کنیم تجاوز می کنیم

 آدم می کشیم ...بخاطر اینکه پول نداریم!


بعضی هامون حتی پول داریم

 اما می خوایم انتقام بگیریم!

ماها سینما نمی ریم و عوضش

عشق می کنیم قبل ازاینکه فیلم

روی پرده سینما بره ما سی دیشو

 ببریم خونه!

درضمن ما عاشق پرویز پرستویی

 هم هستیم!

ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون-

 وقتی کانال تلویزیونی درست می کنیم

 یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون

 توی یه برنامه ای مجری بشیم

یا گزارش بدیم یا خدای نکرده

به عنوان کارشناس حرف بزنیم

 ازهر سه تا کلمه ای که می گیم

 چهار تاش انگلیسیه

 اونهم با هزارتا عشوه ونازو غمزه شتری

 و صد البته تلفظ غلط غولوط!ا

ماها عاشق رقص عربی هستیم!

هرچی هم سنمون میره بالاتر

 علاقه امون به این رقص که تاابدیادش

 نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه

 و اصرار می کنیم که باید توی

 همه مهمونی هاهنرمون رونشون بدیم!

البته دوستان خیلی اصرارمی کنند وگرنه ماها

 همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.

ما توی خیابون زل می زنیم به زن ها! کوچیک یا

 بزرگ مهم نیست! مهم اینه که

 وقتی خانومه نزدیک شد

 حتماً یه متلک آبدار نثارش کنیم ....

ما از اینکارا خیلی می کنیم!

اما دوچیز برای ما خیلی مهمه:


یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد

 که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس

 به خلیج ع  ر  ب  ی تبدیل بشه!

 دو: حواسمون هست که هرجا

اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده

 شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم

 طوماراینترنتی امضا کنیم

که چرا قیافه ما ایرانیها رو

 اینقدر وحشتناک کشیدند!

 آخه ما ایرانیها اونقدرا هم

 وحشتناک نیستیم!

 

               

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 21:46
  به قلم: پانی و پرستو  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
باز هم می نویسم   

      خدایا                                  

گرچه دیگر نه دل دارم نه احساسی برای زندگی.

گاهی سوختن برای ققنوس هم غریبه می شود . همان طور که من برای تو غریبه شدم. هوای این روزهای دلم عجیب و غریب است . گمان می بردم در آستانه ی باریدن بودم اما ابرهای بغض یک لحظه رهایم نمی کند و نمی بارد تا کمی نفس بکشم.

تنم پر شده از تاولهای آمدن ها و رفتن ها . پر از آبله های دروغین عشقهای بی منطق. اما تنم در تب و آتش آرامشی قریب در حال سوختن است. آتش بی قراری های شبانه و سرمای استخوان سوز روزهای تنهایی یک لحظه رهایم نمی کند.

آرامش ... من خودم برایت ترانه ترنم و وفا می خوانم ...قول می دهم اگر آمدی از دستت ندهم ...فقط بیا.... با تنهایی دلچسبی بیا تا خودم را دوباره پیداکنم.

چه شب بی انتهایی است امشب... از حصار بی کسی و تنهایی گذشته ام و حالا از پشت سر فقط ویرانه های   پلهایی را می بینم که برای آرامش دیگران خرابشان کردم . اما خودم هیچ ...و تو ای خدای بزرگ...می دانی که من از دار دنیا فقط آرامش می خواهم ..آرامشی حزین برای تسکین تمام بی قراری های به جا مانده از ناگوارترین حادثه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 21:37
  به قلم: پانی و پرستو  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

عشق بی پایان 

 

 

خسته شدم از این همه نشستن و

 

ازعشق نوشتن .

 

از این همه فکر کردن و

 

قلم شکستن .

 

دیگر نمی خواهم از عشق

 

بنویسم.

 

 از احساسی که برای من نه آغازش

 

 معلوم است و نه پایانش.

 

و نه امیدی برای دل بستن ورسیدن

 

به آن.

 

کفش هایم   را   می پوشم

 

 و  به  بیرون میروم .

 

به صحرا.

 

جایی که می شود درسکوتش به

 

خدا نزدیک شد.

 

و  با  چشم دوختن  به یک

 

گل خود رو زندگی را لمس کرد.

 

شاید بتوانم با عشق ورزیدن به آن

 

که همیشه  هست  و خواهد ماند.

 

 سر رشتهء افکارم را قط کنم.!!!

 

 

   

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:44
  به قلم: پانی و پرستو  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری